23/10/2009 با Trilobites
نامه به مالک اشتر، در سال 38 هجری هنگامی که او را به فرمانداری مصر برگزید.
…
هشدارها
اول- هشدار از ریختن خون ناحق
از خونریزی بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق کیفر الهی را نزدیک، مجازات را بزرگ نمیکند و نابودی نعمتها را سرعت نمیبخشد و زوال حکومت را نزدیک نمیگرداند. و روز قیامت خدای سبحان قبل از رسیدگی به اعمال بندگان، نسبت به خون های ناحق ریخته شده داوری خواهد کرد. پس با ریختن خونی حرام، حکومت خود را تقویت نکن. زیرا خون ناحق پایه های حکومت را سست و پست میکند و بنیاد آن را برکنده به دیگری منتقل می سازد. و تو، نه در نزد من و نه در پیشگاه خداوند، عذری در خون ناحق نخواهی داشت چرا که کیفر آن قصاص است و از آن گریزی نیست.
اگر به خطا خون کسی ریختی، با تازیانه یا شمشیر، یا دستت دچار تندروی شد، مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به بازماندگان مقتول بازدارد.
دوم- هشدار از خودپسندی
مبادا هرگز دچار خودپسندی گردی! و به خوبی های خود اطمینان کنی و ستایش را دوست داشته باشی، که اینها همه از بهترین فرصتهای شیطان برای هجوم آوردن به توست، و کرداد نیک نیکوکاران را نابود سازد.
سوم- هشدار از منت گذاری
مبادا با خدمتهایی که انجام دادی بر مردم منت گذاری، یا آنچه را انجام داده ای بزرگ بشماری، یا مردم را وعده ای داده، سپس خلف وعده نمایی. منت نهادن، پاداش نیکوکاری را از بین میبرد، و کاری را بزرگ شمردن، نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده عمل کردن، خشم خدا و مردم را بر می انگیزاند که خدای بزرگ فرمود: دشمنی بزرگ نزد خدا آنکه بگویید و عمل نکنید.
چهارم- هشدار از شتابزدگی
مبادا هرگز در کاری که وقت آن نرسیده شتاب کنی! یا کاری که وقت آن رسیده سستی ورزی، و یا در چیزی که حقیقت آن روشن نیست ستیزه جویی نمایی و یا در کارهای واضح و آشکار کوتاهی کنی! تلاش کن تا هر کاری را در جای خود، و در زمان مخصوص به خود انجام دهی.
پنجم- هشدار از امتیاز خواهی
مبادا هرگز در آنچه که با مردم مساوی هستی امیتازی خواهی! از اموری که بر همه روشن است غفلت کنی، زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولی، و بزودی پرده از کارها یکسو رود، و انتقام ستمدیده را از تو بازمیگیرند.
باد غرورت، جوشش خشمت، تجاوز دستت، تندی زبانت، را در اختیار خود گیر، و با پرهیز از شتابزدگی، و فرو خوردن خشم، خود را آرامش ده تا خشمت فرو نشیند و اختیار نفس در دست تو باشد. و تو بر نفس مسلط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی خدا.
ارسال شده در ادبیات | بیان دیدگاه »
23/10/2009 با Trilobites
دستور امام پیش از رویارویی با دشمن در صفین:
با دشمن جنگ را آغاز نکنید تا آنها شروع کنند، زیرا بحمدالله حجت با شماست، و آغازگر جنگ نبودنتان، تا آن که دشمن به جنگ روی آورد، حجت دیگر بر حقانیت شما خواهد بود. اگر به اذن خدا شکست خوردند و گریختند، آن کس را که پست کرده نکشید، و آن را که قدرت دفاع ندارد آسیب نرسانید و مجروحان را به قتل نرسانید.
زنان را با آزار دادن تحریک نکنید هر چند که آبروی شما را بریزند، یا امیران شما را دشنام دهند، که آنان در نیروی بدنی و روانی و اندیشه کم توانند. در روزگاری که زنان مشرک بودند مامور بودیم دست از آزارشان برداریم، و در جاهلیت اگر مردی با سنگ یا چوب دستی، به زنی حمله میکرد، او و فرزندانش را سرزنش می کردند.
ارسال شده در ادبیات | بیان دیدگاه »
23/10/2009 با Trilobites
به امام خبر دادند که شریح بن حارث، قاضی امام، خانه ای به 80 دینار خرید، او را احضار کرده فرمود:
به من خبر دادند که خانه ای به هشتاد دینار خریده ای، و سندی برای آن نوشته ای، و گواهانی آن را امضا کرده اند. شریح گفت: آری ای امیر مومنان، امام نگاه خشم آلودی به او کرد و فرمود:
ای شریح! به زودی کسی به سراغت می آید که به نوشته ات نگاه نمیکند، و از گواهانت نمیپرسد، تا تو را از آن خانه بیرون کرده و تنها به قبر بسپارد. ای شریح! اندیشه کن که آن خانه را با مال دیگران یا با پول حرام نخریده باشی، که آنگاه خانه دنیا و آخرت را از دست داده ای.
اما اگر هنگام خرید خانه نزد من آمده بودی، برای تو سندی می نوشتم که دیگر برای خرید آن به درهمی یا بیشتر، رغبت نمیکردی. آن سند را چنین مینوشتم:
این خانه ای است که بنده ای خوار آنرا از مرده ای آماده کوچ خریده، خانه ای از سرای غرور، که در محله نابود شوندگان، و کوچه هلاک شدگان قرار دارد. این خانه به چهار جهت منتهی میگردد: یک سوی آن به آفتها و بلاها، سوی دوم آن به مصیبتها، و سوی سوم آن به هوی و هوسهای سست کننده، و سوی چهارم آن به شیطان گمراه کننده ختم میشود و در خانه به روی شیطان گشوده است. این خانه را فریب خورده آزمند، از کسی که خود به زودی از جهان رخت بر میبنددف به مبلغی که او را از عزت و قناعت خارج و به خواری و دنیا پرستی کشانده، خریداری کرده است. هر گونه نقصی در این معامله باشد، بر عهده پروردگاری است که اجساد پادشاهان را پوسانده، و جان جباران را گرفته، و سلطنت فرعونها چون کسری، قیصر و تبع و حمیر را نابود کرده است.
آنان که مال فراوان گرد آورده بر آن افزودند و آنان که قصرها ساخته و محکم کاری کردند، طلا کاری کرده و زینت دادند، فراوان اندوختند و نگهداری کردند، و به گمان خود برای فرزندان خود باقی گذاشتند، همگی آنان به پای حسابرسی الهی، و جایگاه پاداش و کیفر رانده میشوند. آنگاه که فرمان داوری و قضاوت نهایی صادر شود.
به این واقعیتها عقل گواهی میدهد، هرگاه که از اسارت هوای نفس نجات یافته و از دنیا پرستی به سلامت بگذرد.
ارسال شده در ادبیات | بیان دیدگاه »
06/06/2009 با Trilobites
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده کسی همدم و همرازم نیست ……………..
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
06/06/2009 با Trilobites
فاش اگر شوم
رویاهای پنهانم را پریشان میکنم؟!
من جلگه ای دارم
در زهر آفتاب
که سبزه های روییده در هر مزار را،
پنهان کرده است
در سایه ابرهایی سیاه و
در بارانهای مدام.
می بارند
همراه گریه هایم،
فاش اگر شوند …
محمود مومنی
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
06/06/2009 با Trilobites
حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم
زندان را گسترده خواهم کرد.
به جای دیوارهای غم انگیزم
افقهایی خندان.
روی زمین راه نخواهم رفت
بلکه بر غرقابهای شب.
سقفی پذیرایم خواهد شد
که بهترین آسمانها خواهد بود.
حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم
زندانم را بزرگ خواهم کرد.
(Manuel Altolaguirre-1905-1959)
ارسال شده در دوستانه | 1 نظر »
06/06/2009 با Trilobites
این منم که امشب در باغم پرسه میزنم
یا گدایی است که شبانگاه
میان باغم کنکاش میکند؟
به اطراف مینگرم و درمی یابم که
همه چیز یکسان است و با این حال نیست …
پنجره باز بود؟
این خواب نبود؟
باغ، سبز کمرنگ نبود؟ …
آسمان روشن و آبی بود …
حال ابری،
بادی است.
و باغ هم تاریک و دلتنگ است.
فکر میکنم موهایم سیاه بود …
سپید پوشیده بودم …
حال مویم سپید است
و سیاه پوشیده ام …
این، مشی من است؟
این صدا که در درونم طنین می افکند.
هنوز آهنگ صدایی را دارد که داشتم؟
من خودم هستم یا گدایی که
شبانگاه
در باغم
پرسه میزند؟
به اطراف مینگرم …
هوا ابری و بادی است …
باغ تاریک و دلتنگ است …
می آیم و می روم … حقیقت ندارد که
فقط خوابم برده بود؟
موهایم سپید است … و همه چیز
یکسان است و با این حال همان نیست …
Juan Ramon Jimenz
ارسال شده در دوستانه, عرفان | بیان دیدگاه »
14/02/2009 با Trilobites
نمیدانم اصل این متن از کیست ولی زیباست.
داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است…. انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، “… اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون عاقبت این مردم تو را خواهند کشت!”
خدا پرسید، “به کجا فرار کنم؟”
یکی گفت، “به قله ی اورست برو.”
خدا گفت، “شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی، به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد… چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود.”
کسی دیگر گفت، “پس بهتر است به کره ی ماه بروی.”
خدا گفت، “شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند.”
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، “من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو. او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت.”
و خدا گفت، “این به نظر منطقی می آید.” و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است.
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »
03/01/2009 با Trilobites
…
و در این سلسله، آنگاه که یکی بر زمین افتد، از برای آن کسان است که از قفا می آیند؛ زنهار تا سنگی به راه است،
و هم از تغافل آنان که پیشتر گذشتند، به قدمهایی استوار و چالاک، اما سنگهای راه برنگرفتند .…
(جبران خلیل جبران)
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
01/01/2009 با Trilobites
…
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست.
به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مياندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم،
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و ميرانيم گاهي تند ، گاه آرام.
بيا اي خسته خاطر دوست!
اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است،
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي فرجام بگذاريم.
زمستان، مهدی اخوان ثالث
ارسال شده در ادبیات | بیان دیدگاه »