Archive for the ‘عرفان’ Category

حج

27/10/2009

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید                معشوق همینجاست بیایید، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار            در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید         هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید            از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید            یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد         افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

(شمس تبریزی – 648)

و گفت:

23/10/2009

و گفت: هر کس که غایب است همه از او گویند، آن کس که حاضر است از او هیچ نتوان گفت.

و گفت: هر که را دل به شوق او سوخته باشد و خاکستر شده، باد محبت درآید و آن خاکستر را برگیرد و آسمان و زمین از وی پر کند.

و گفت: سفر پنج است: اول به پای، دوم به دل، سیم به همت، چهارم به دیدار، پنجم در فنای نفس.

و گفت: چون نیستی خویش به وی دهی او نیز هستی خویش به تو دهد.

و گفت: هر که زمین را سفر کند پایش را آبله برافتد، و هر که سفر آسمان کند دل را افتد. (شیخ ابوالحسن خرقانی)

هر که یابد طلب کند

23/10/2009

نقل است که: وقتی دیگر بر جنید شد. اندوهگن بود. گفت: چه بوده است؟ جنید گفت: هر که طلب کند، یابد. شبلی گفت: نه، هر که یابد طلب کند. (شیخ ابوبکر شبلی)

پلاس داران !

23/10/2009

و گفت: پلاس داران بسیارند؛ راستی دل میباید، جامه را چه سود کند؟ که اگر به پلاس داشتن و جو خوردن مرد توانستی گشتن، خران بایستی که مرد بودندی که همه پلاس را دارند و جو خورند. (شیخ ابوالحسن خرقانی)

آب و آتش

23/10/2009

نقل است که: وقتی لختی هیزم تر دید که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوی می چکید. اصحاب را گفت: ای مدعیان، اگر راست می گویید که در دل آتش داریم از دیده تا آن اشک پیدا نیست! (شیخ ابوبکر شبلی)

سه مصیبت

23/10/2009

و گفت: مرا سه مصیبت افتاده است هر یک از دیگر صعب تر. گفتند: کدام است؟

گفت: آن که حق از دلم برفت. گفتند: از این سخت تر چه بود؟

گفت: آن که باطل به جای حق بنشست. گفتند: سیم چه بود؟

گفت: آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم. (شیخ ابوبکر شبلی)

این منم یا …

06/06/2009

این منم که امشب در باغم پرسه میزنم

یا گدایی است که شبانگاه

میان باغم کنکاش میکند؟

به اطراف مینگرم و درمی یابم که

همه چیز یکسان است و با این حال نیست …

پنجره باز بود؟

این خواب نبود؟

 

باغ، سبز کمرنگ نبود؟ …

آسمان روشن و آبی بود …

حال ابری،

بادی است.

و باغ هم تاریک و دلتنگ است.

فکر میکنم موهایم سیاه بود …

سپید پوشیده بودم …

حال مویم سپید است

و سیاه پوشیده ام …

این، مشی من است؟

این صدا که در درونم طنین می افکند.

هنوز آهنگ صدایی را دارد که داشتم؟

من خودم هستم یا گدایی که

شبانگاه

            در باغم

                        پرسه میزند؟

 

به اطراف مینگرم …

هوا ابری و بادی است …

باغ تاریک و دلتنگ است …

می آیم و می روم … حقیقت ندارد که

فقط خوابم برده بود؟

موهایم سپید است … و همه چیز

یکسان است و با این حال همان نیست …

Juan Ramon Jimenz

تو را کجا باید یافت؟

14/02/2009

نمیدانم اصل این متن از کیست ولی زیباست.

داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان  بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است…. انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!

عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، “… اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون عاقبت این مردم تو را خواهند کشت!”

خدا پرسید، “به کجا فرار کنم؟”

یکی گفت، “به قله ی اورست برو.”

خدا گفت، “شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی، به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد… چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود.”

کسی دیگر گفت، “پس بهتر است به کره ی ماه بروی.”

خدا گفت، “شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند.”

در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، “من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو. او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت.”

و خدا گفت، “این به نظر منطقی می آید.” و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.

اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!

و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.

ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است.

صبر

02/12/2008

جهد کردم که صبور باشم، اما چگونه قلبم میتواند شکیبایی کند در حالی که کانون آن از جای شده است.

گاهی وصال، گاهی فراق، اندک اندک روحت با روحم درهم آمیخت.

و اینک من توام، وجود تو وجود من است، و این خواست من است.

 تو بر قلب من حاکمی، و من سرگشته هر وادی ئی شده ام.

 قلبم گرفته است و گرفتار بی خوابی ام.

 من تنها به زندانم؛ تا کی در تنهایی به سر خواهم برد؟    (منصور حلاج)

محل اقامت خدا

27/11/2008

از استاد خود شنیدم که میگوید جاییکه ابزارآلات بکار میرود، بدنبالش مشکلاتی هم می آید و در پی آن نگرانی دل را در بر میگیرد؛ و این دلواپسی سادگی و پاکی دل را بر هم میزند. زمانی که سادگی و پاکی دل بهم خورد، روح آشفته شود، و روح آشفته جایی نباشد که خدا در آن اقامت گزیند. (پیرمرد کشاورز)