Archive for the ‘دوستانه’ Category

دوست

01/11/2009

باز در آن کو گذری یافتیم      بر درش از کعبه دری یافتیم

پیش گدایان سر کوی دوست      ملک جهان مختصری یافتیم

گر نظر مردم مقبل به ماست      آن ز قبول نظری یافتیم

جان و سر و دیده چه داریم دوست      از همه چون دوست تری یافتیم

گرچه گدائیم و کم از خاک راه      بر سر خاکی گهری یافتیم

این همه اکسیر سعادت، کمال      از طلب خاک دری یافتیم

سه درد

27/10/2009

سه درد آمد به جانم، هر سه یکبار            غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره                    غم یار و غم یار و غم یار

پای بند قفس

06/06/2009

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
 سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
 گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
 گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
 که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
 قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
 ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
 بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
 آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
 که درین پرده کسی همدم و همرازم نیست  ……………..

یادبود

06/06/2009

فاش اگر شوم

رویاهای پنهانم را پریشان میکنم؟!

 

من جلگه ای دارم

در زهر آفتاب

که سبزه های روییده در هر مزار را،

پنهان کرده است

در سایه ابرهایی سیاه و

در بارانهای مدام.

 

می بارند

همراه گریه هایم،

فاش اگر شوند …

                                    محمود مومنی

بدون آزادی

06/06/2009

 حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم

زندان را گسترده خواهم کرد.

 به جای دیوارهای غم انگیزم

افقهایی خندان.

روی زمین راه نخواهم رفت

بلکه بر غرقابهای شب.

سقفی پذیرایم خواهد شد

که بهترین آسمانها خواهد بود.

 حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم

زندانم را بزرگ خواهم کرد.

                        (Manuel Altolaguirre-1905-1959)

این منم یا …

06/06/2009

این منم که امشب در باغم پرسه میزنم

یا گدایی است که شبانگاه

میان باغم کنکاش میکند؟

به اطراف مینگرم و درمی یابم که

همه چیز یکسان است و با این حال نیست …

پنجره باز بود؟

این خواب نبود؟

 

باغ، سبز کمرنگ نبود؟ …

آسمان روشن و آبی بود …

حال ابری،

بادی است.

و باغ هم تاریک و دلتنگ است.

فکر میکنم موهایم سیاه بود …

سپید پوشیده بودم …

حال مویم سپید است

و سیاه پوشیده ام …

این، مشی من است؟

این صدا که در درونم طنین می افکند.

هنوز آهنگ صدایی را دارد که داشتم؟

من خودم هستم یا گدایی که

شبانگاه

            در باغم

                        پرسه میزند؟

 

به اطراف مینگرم …

هوا ابری و بادی است …

باغ تاریک و دلتنگ است …

می آیم و می روم … حقیقت ندارد که

فقط خوابم برده بود؟

موهایم سپید است … و همه چیز

یکسان است و با این حال همان نیست …

Juan Ramon Jimenz

سنگ راه

03/01/2009

و در این سلسله، آنگاه که یکی بر زمین افتد، از برای آن کسان است که از قفا می آیند؛ زنهار تا سنگی به راه است،

و هم از تغافل آنان که پیشتر گذشتند، به قدمهایی استوار و چالاک، اما سنگهای راه برنگرفتند  .

                                                              (جبران خلیل جبران)

حدیث راه

26/11/2008

در ابتدا:

وقتی نمیدانم، مردم با من چون نادانی کردار کنند.

وقتی میدانم، داناییم مرا زحمت شود.

وقتی که کردارم کژ است، مردم را آسیب میرسانم.

وقتی که راست است، خود را آسیب میرسانم.

اگر از وظیفه خود بپرهیزم، سهل انگارم.

اگر انجام دهمش، هلاک شوم.

چگونه در این تناقضات رها شوم؟

 

پس از مراقبه:

            میبینم که ظاهرت را آراسته ای،

            با این حال چیزی در درونت آشوب به پا کرده،

اگر نیروهای برونی بر تو میتازد

            در پی مهارشان مباش،

از درون خود در برابرشان مقاومت کن.

اگر نیروهای درونی بر تو میتازند،

وقتی یافتی مهار ناپذیرند،

مراقب باش به برون نگریزند.

ولی اگر نیروهای برونی و درونی هر دو بر تو میتازند،

تلاش مکن که خدا را بیابی،

دعا کن که خدا تو را بیابد.

 

پس از تلاش:

درس مبتدی میخواهی؟!

یک کودک میداند. بی دلواپسی و بی خبر از خود، بدون تفکر عمل میکند.

هر جا بگذاریش، می ماند. نداند چرا.

هر جا بریش. میرود. نپرسد کجا.

به آرامی با مسیر جریانات همراه میشود.

 

آیا این کمال است؟

            ابداً. این تنها آغاز کار است.

میسر میشود که نه-آموخته شوی.

تا بلکه بتوانی توسط خدا ارشاد شوی.

وقتی بدانی کی بایستی،

وقتی که بدانی با عمل خود،

دیگر نتوانی جلوتر روی،

این آغاز راه است !

(لائوزه)

پیله تنهایی

20/11/2008

چه کسی میداند که تو در پیله خود تنهائی؟

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی؟

پیله ات را بگشا

تو به اندازه پروانه شدن زیبائی.

قضاوت

13/10/2007

اگر خود را جای دیگران نگذاریم، قضاوت کردن درباره آنها بسیار آسان است.

هنگامی که نیکیتا خروشچف در کنگره حزب کمونیست شوروی سابق با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفت زده کرد. در میان سخن رانی یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد:

-          رفیق خروشچف، وقتی بیگناهان قتل عام میشدند، شما کجا بودید؟

-          خروشچف گفت: هر کس این را گفت، از جای برخیزد.

اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید. در آن زمان، من همان جایی بودم که الان شما هستید.

دومین مکتوب، پائولو کوئلیو، 1379