در ابتدا:
وقتی نمیدانم، مردم با من چون نادانی کردار کنند.
وقتی میدانم، داناییم مرا زحمت شود.
وقتی که کردارم کژ است، مردم را آسیب میرسانم.
وقتی که راست است، خود را آسیب میرسانم.
اگر از وظیفه خود بپرهیزم، سهل انگارم.
اگر انجام دهمش، هلاک شوم.
چگونه در این تناقضات رها شوم؟
پس از مراقبه:
میبینم که ظاهرت را آراسته ای،
با این حال چیزی در درونت آشوب به پا کرده،
اگر نیروهای برونی بر تو میتازد
در پی مهارشان مباش،
از درون خود در برابرشان مقاومت کن.
اگر نیروهای درونی بر تو میتازند،
وقتی یافتی مهار ناپذیرند،
مراقب باش به برون نگریزند.
ولی اگر نیروهای برونی و درونی هر دو بر تو میتازند،
تلاش مکن که خدا را بیابی،
دعا کن که خدا تو را بیابد.
پس از تلاش:
درس مبتدی میخواهی؟!
یک کودک میداند. بی دلواپسی و بی خبر از خود، بدون تفکر عمل میکند.
هر جا بگذاریش، می ماند. نداند چرا.
هر جا بریش. میرود. نپرسد کجا.
به آرامی با مسیر جریانات همراه میشود.
آیا این کمال است؟
ابداً. این تنها آغاز کار است.
میسر میشود که نه-آموخته شوی.
تا بلکه بتوانی توسط خدا ارشاد شوی.
…
وقتی بدانی کی بایستی،
وقتی که بدانی با عمل خود،
دیگر نتوانی جلوتر روی،
این آغاز راه است !
(لائوزه)