سر کوی دوست عمری، قدم از وفا زدم من
به هوای وصل جانان، پر و بالها زدم من
به فروغ دیده دل، شب هجر صبح کردم
به فراغ جان رسیدم، چو می صفا زدم من
نه به دیر پا نهادم، نه به مسجد و کلیسا
که به راه کعبه دل، به ره خدا زدم من
به حبیب هر چه دیدم، به شکیب خود فزودم
نه به لابه دم گشودم، نه دم از جفا زدم من
چو به کوی آشنایی، به ازین دری ندیدم
به هزار در نرفتم، در آشنا زدم من
***
به خدا که سینه من بشکاف و دل برون کن
که درون خانه تو دگری چه کار دارد
به خدا که مهرت از سر، نشود به جور ذائل
که فروغ ذات عشق است و نباشدش زوالی
به خدا اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی