راه بی فرجام

By Trilobites

بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست.

به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم،
 كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي‌رانيم گاهي تند ، گاه آرام.

 

بيا اي خسته خاطر دوست!
اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است،
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي فرجام بگذاريم.

 

زمستان، مهدی اخوان ثالث

 

 

يك پاسخ برايش بگذاريد