جهد کردم که صبور باشم، اما چگونه قلبم میتواند شکیبایی کند در حالی که کانون آن از جای شده است.
گاهی وصال، گاهی فراق، اندک اندک روحت با روحم درهم آمیخت.
و اینک من توام، وجود تو وجود من است، و این خواست من است.
تو بر قلب من حاکمی، و من سرگشته هر وادی ئی شده ام.
قلبم گرفته است و گرفتار بی خوابی ام.
من تنها به زندانم؛ تا کی در تنهایی به سر خواهم برد؟ (منصور حلاج)