نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم
فدای چشم تو ساقی، بهوش باش که مستم
کنم مصالحه یک سر به صالحان می کوثر
به شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
***
آمدی که با دلم گفتگو کنی
خانه دل مرا زیر و رو کنی
از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا
رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا
سرتاپا گنهم، نگهم گوید
راز زندگی تبهم گوید
سرد و خاموشم همه شب تنها
این افسانه شب سیهم گوید
از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا
رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا
اشکم، آهم، سوزم، دردم
در جان خود، غرق دردم
که آتش درونم، خدای من، مرا رها نکرده
در این غمم که سوزد ز آه من، دل از خدا نکرده
گر ز ابر چشمم باران بارد
یا به دل نشان از یاران دارد
عشق آتشینی در جان دارد
که آتش درونم، خدای من، مرا رها نکرده
در این غمم که سوزد ز آه من، دل از خدا نکرده
آمدی که با دلم گفتگو کنی
خانه دل مرا زیر و رو کنی
از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا
رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا
***
ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت
نشست و گفت، قیامت به قامتی است که هستم
نه شیخ میدهم توبه و نه پیر مغان می
ز بس که توبه نمودم، ز بس که توبه شکستم
(گلهای رنگارنگ-شماره 510)