آشفته

23/05/2010

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز

مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید

دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

 ***

گرچه هر لحظه مدد میدهدم چشم پر آب

دل سودازده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند، به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گرچه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری

این چه سوزی است که در پرده ساز است هنوز

دل

23/05/2010

ای که میپرسی ز من ماه مرا منزل کجاست

منزل او در دل است اما ندانم دل کجاست

***

رفتی از دیده و دل محو تماشاست هنوز

عطر روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

….

23/05/2010

پس از مدتها که نمیشد نوشت، برخی نوشته ها که باقی مانده بود، در یک زمان غیر منتظره، پست شد. بقیه آنها هم در گذر روزها و ساعتها و مشغولیتهای زندگی روزمره پراکنده شده است. مثل گردی در غبار که فقط رنگ خاکستری آن باقیمانده است بر روی تاقچه ای قدیمی با آن چراغ گردسوز نفتی و قرآنی قدیمی با ورقهای کاهی و زردرنگ که در برگ اول آن تاریخ تولد بچه ها نوشته شده است و هر وقت که آنرا باز میکنی بوی گلاب و مشک و همه خاطره های خوب گذشته از آن تراوش میکند به انتهای وجودت و میگذارد که به یاد مهربانان درگذشته ات در دل مویه کنی و اشک نریزی که خوب نیست؛ به یاد همه چیزهایی که نمیتوانی بگویی و باید در دل بریزی و گاهی که ممکن است، به زبانی دیگر، بنویسی و بعضی از آنها را انتخاب کنی و پست کنی که نکند …..

نکند زیادی گفته باشی.

چقدر دو دل بودی موقع پست کردن این یادداشت. چرا؟

اختیار

23/05/2010

ابراهیم خواص: عافیت اختیار من است، و بلا اختیار دوست؛ من اختیار خویش بر اختیار او اختیار نکنم.

برگشته ز ما

23/05/2010

هم زلف پریشان تو برگشته ز ما

هم عشوه پنهان تو برگشته ز ما

می‌داد گهی داد اسیران، نگهت

او نیز چو مژگان تو برگشته ز ما

کسی از تو چون گریزد؟

23/05/2010

سر کوی دوست عمری، قدم از وفا زدم من

به هوای وصل جانان، پر و بالها زدم من

به فروغ دیده دل، شب هجر صبح کردم

به فراغ جان رسیدم، چو می صفا زدم من

نه به دیر پا نهادم، نه به مسجد و کلیسا

که به راه کعبه دل، به ره خدا زدم من

به حبیب هر چه دیدم، به شکیب خود فزودم

نه به لابه دم گشودم، نه دم از جفا زدم من

چو به کوی آشنایی، به ازین دری ندیدم

به هزار در نرفتم، در آشنا زدم من

***

به خدا که سینه من بشکاف و دل برون کن    

که درون خانه تو دگری چه کار دارد

به خدا که مهرت از سر، نشود به جور ذائل

که فروغ ذات عشق است و نباشدش زوالی

به خدا اگر به دردم بکشی که برنگردم

کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی

راستی آيا رفتي با باد ؟

23/01/2010

قاصدك،
هان، ولی … آخر … ای وای
راستی آيا رفتي با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردك شرری هست هنوز ؟

هیچ در هیچ

14/01/2010

سرسپرده ام پیشاپیش

به نیرویی

حاکم بر سرنوشتم،

و در پر کاهی نیز نمی‌آویزم،

پس مرا چیزی نیست

تا به حفظ آن بکوشم.

مرا اندیشه ای نیست،

پس میتوانم ببینم.

مرا هراس از چیزی نیست،

پس میتوانم خود را به یاد آورم.

جدا و در سبکبالی.

پیشی میگیرم از عقاب،

تا رسم به رهایی.

مستم از جام تهی، حیرانی

22/12/2009

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا

شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است

زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی، حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

 

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیاری است مگو سهل شده

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر، بگذر

بگذر از سر پیمان، بگذر، بگذر

عین دیوانه به دین عشق تو شد

جاده شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی، حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

(هدیه شب یلدا – 1388)

گر ز ابر چشمم باران بارد

20/12/2009

نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم

فدای چشم تو ساقی، بهوش باش که مستم

کنم مصالحه یک سر به صالحان می کوثر

به شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

***

آمدی که با دلم گفتگو کنی

خانه دل مرا زیر و رو کنی

از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا

رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا

سرتاپا گنهم، نگهم گوید

راز زندگی تبهم گوید

سرد و خاموشم همه شب تنها

این افسانه شب سیهم گوید

از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا

رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا

اشکم، آهم، سوزم، دردم

در جان خود، غرق دردم

که آتش درونم، خدای من، مرا رها نکرده

در این غمم که سوزد ز آه من، دل از خدا نکرده

 

گر ز ابر چشمم باران بارد

یا به دل نشان از یاران دارد

عشق آتشینی در جان دارد

که آتش درونم، خدای من، مرا رها نکرده

در این غمم که سوزد ز آه من، دل از خدا نکرده

آمدی که با دلم گفتگو کنی

خانه دل مرا زیر و رو کنی

از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا

رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا

***

ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت، قیامت به قامتی است که هستم

نه شیخ میدهم توبه و نه پیر مغان می

ز بس که توبه نمودم، ز بس که توبه شکستم

(گلهای رنگارنگ-شماره 510)


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.