پای بند قفس

ژوئن 6, 2009 by Trilobites

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
 سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
 گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
 گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
 که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
 قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
 ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
 بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
 آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
 که درین پرده کسی همدم و همرازم نیست  ……………..

یادبود

ژوئن 6, 2009 by Trilobites

فاش اگر شوم

رویاهای پنهانم را پریشان میکنم؟!

 

من جلگه ای دارم

در زهر آفتاب

که سبزه های روییده در هر مزار را،

پنهان کرده است

در سایه ابرهایی سیاه و

در بارانهای مدام.

 

می بارند

همراه گریه هایم،

فاش اگر شوند …

                                    محمود مومنی

بدون آزادی

ژوئن 6, 2009 by Trilobites

 حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم

زندان را گسترده خواهم کرد.

 به جای دیوارهای غم انگیزم

افقهایی خندان.

روی زمین راه نخواهم رفت

بلکه بر غرقابهای شب.

سقفی پذیرایم خواهد شد

که بهترین آسمانها خواهد بود.

 حال که ناتوان از آنم که آزاد باشم

زندانم را بزرگ خواهم کرد.

                        (Manuel Altolaguirre-1905-1959)

این منم یا …

ژوئن 6, 2009 by Trilobites

این منم که امشب در باغم پرسه میزنم

یا گدایی است که شبانگاه

میان باغم کنکاش میکند؟

به اطراف مینگرم و درمی یابم که

همه چیز یکسان است و با این حال نیست …

پنجره باز بود؟

این خواب نبود؟

 

باغ، سبز کمرنگ نبود؟ …

آسمان روشن و آبی بود …

حال ابری،

بادی است.

و باغ هم تاریک و دلتنگ است.

فکر میکنم موهایم سیاه بود …

سپید پوشیده بودم …

حال مویم سپید است

و سیاه پوشیده ام …

این، مشی من است؟

این صدا که در درونم طنین می افکند.

هنوز آهنگ صدایی را دارد که داشتم؟

من خودم هستم یا گدایی که

شبانگاه

            در باغم

                        پرسه میزند؟

 

به اطراف مینگرم …

هوا ابری و بادی است …

باغ تاریک و دلتنگ است …

می آیم و می روم … حقیقت ندارد که

فقط خوابم برده بود؟

موهایم سپید است … و همه چیز

یکسان است و با این حال همان نیست …

Juan Ramon Jimenz

تو را کجا باید یافت؟

فوریه 14, 2009 by Trilobites

نمیدانم اصل این متن از کیست ولی زیباست.

داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان  بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است…. انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!

عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، “… اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون عاقبت این مردم تو را خواهند کشت!”

خدا پرسید، “به کجا فرار کنم؟”

یکی گفت، “به قله ی اورست برو.”

خدا گفت، “شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی، به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد… چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود.”

کسی دیگر گفت، “پس بهتر است به کره ی ماه بروی.”

خدا گفت، “شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند.”

در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، “من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو. او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت.”

و خدا گفت، “این به نظر منطقی می آید.” و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.

اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!

و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.

ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است.

سنگ راه

ژانویه 3, 2009 by Trilobites

و در این سلسله، آنگاه که یکی بر زمین افتد، از برای آن کسان است که از قفا می آیند؛ زنهار تا سنگی به راه است،

و هم از تغافل آنان که پیشتر گذشتند، به قدمهایی استوار و چالاک، اما سنگهای راه برنگرفتند  .

                                                              (جبران خلیل جبران)

راه بی فرجام

ژانویه 1, 2009 by Trilobites

بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست.

به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم،
 كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي‌رانيم گاهي تند ، گاه آرام.

 

بيا اي خسته خاطر دوست!
اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است،
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي فرجام بگذاريم.

 

زمستان، مهدی اخوان ثالث

 

 

آرام، درست است.

دسامبر 2, 2008 by Trilobites

آرام، درست است

درست، تو آرامی .

به آرامی ادامه بده.

و تو درستی.

راه درست آرام رفتن

فراموش کردن راه درست است،

و فراموش کردن اینکه راه آرام است. (جوانگ زه)

صبر

دسامبر 2, 2008 by Trilobites

جهد کردم که صبور باشم، اما چگونه قلبم میتواند شکیبایی کند در حالی که کانون آن از جای شده است.

گاهی وصال، گاهی فراق، اندک اندک روحت با روحم درهم آمیخت.

و اینک من توام، وجود تو وجود من است، و این خواست من است.

 تو بر قلب من حاکمی، و من سرگشته هر وادی ئی شده ام.

 قلبم گرفته است و گرفتار بی خوابی ام.

 من تنها به زندانم؛ تا کی در تنهایی به سر خواهم برد؟    (منصور حلاج)

محل اقامت خدا

نوامبر 27, 2008 by Trilobites

از استاد خود شنیدم که میگوید جاییکه ابزارآلات بکار میرود، بدنبالش مشکلاتی هم می آید و در پی آن نگرانی دل را در بر میگیرد؛ و این دلواپسی سادگی و پاکی دل را بر هم میزند. زمانی که سادگی و پاکی دل بهم خورد، روح آشفته شود، و روح آشفته جایی نباشد که خدا در آن اقامت گزیند. (پیرمرد کشاورز)