19/11/2009 با Trilobites
… هنگامیکه مهر شما را فرامیخواند، از پی اش بروید؛ اگر چه راهش دشوار و ناهموار باشد.
وچون بالهایش شما را در بر میگیرند، وابدهید،
اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن میگوید، او را باور کنید،
اگر چه صدایش رویاهای شما را برهم زند،
چنان که باد شمال، باغ را ویران میکند.
مهر چیزی نمیدهد مگر خود را و چیزی نمیگیرد مگر از خود.
مهر تصرف نمیکند و به تصرف در نمیآید
زیرا که مهر، بر پایه مهر پایدار است.
هنگامیکه مهر میورزید، مگوئید خدا در دل من است، بگوئید من در دل خدا هستم …
نویسنده: نامعلوم
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
19/11/2009 با Trilobites
بخش زیادی از گفتگوهای روزمره تو حرف هایی است که با خودت می زنی، بی صدا و آرام، بی اینکه کسی بشنود. این گفتگو حتی بیشتر از گفتگوهایی است که با صدای بلند، با دیگران داری. موضوع این مکالمات چیست؟ گاهی خشم های فروخورده ات، گاهی نجواهای محبت آمیزت، گاهی خاطره های دور و نزدیکت، گاهی آرزوهای ریز و درشتت …. خیلی از اینها چیزهایی است که مجال بروز ندارند، شنونده ندارند، آنگاه خودت هم نقش گوینده، هم نقش شنونده را هم زمان، بازی می کنی.
راستی یک کار دیگری هم می توانی بکنی. در زمزمه های خلوت تنهایی ات، با خودت از او بگو، از مهربانی هایش با تو، از خاطره های خوبی که با او داشته ای، از همه نوازش هایش، از همه با تو بودن هایش.
تو حرف خودت را بیشتر از هر کس دیگری می شنوی، پس با خودت خودت را، همان که هستی و بوده ای را بیهوده تکرار نکن و گرفتار این نوسان و رفت و برگشت تکراری و یکنواخت و خسته کننده نشو. در زمزمه تنهایی ات با خودت نباش، با او باش. یا با او زمزمه کن یا با خودت از او بگو!
هرگز دمی ز یاد تو غافل نبوده ایم یا گفته ایم نام تو، یا شنیده ایم
شاید این راهی باشد به یک عشق، به یک جنون مقدس، به یک محبت سوزان، برون رفتی باشد از بن بست تنگ خویش.
هرگه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
خدای من، عزیزم، مهربانم، تو همه کس و همه چیز منی. تو مونس تنهایی منی. وقتی همه از من خسته می شوند، این تویی که مرا به دیدن و شنیدن آمده ای. رهایم مکن و رهایم کن! تنهایم مگذار و تنهایم کن!
نویسنده: نامعلوم
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
16/11/2009 با Trilobites
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پر عیب زهی لطف خریدار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
که داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
(شمس تبریزی)
ارسال شده در عرفان | 2 نظرات »
16/11/2009 با Trilobites
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند و من و توبه ام اشکست کجاست
و آنک جانها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست
جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست
غمزه چشم بهانه ست و زان سو هوسی است
و آنک او در پس غمزه ست دل خست کجاست
پرده روش دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
(شمس تبریزی)
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »
16/11/2009 با Trilobites
الهی، در این درگاه همه ما نیازمند روزی میباشیم که قطره یی از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش برهم آمیزی. (خواجه عبدالله انصاری)
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »
16/11/2009 با Trilobites
گردآورنده در کنار یکدیگر است و آنگاه سکوت
بعد، فقدان کلام و آگاهی.
بعد از آن کشف است و آشکارشدگی.
و این خاک رس آتش خورده است، سپس آتش
سپس روشنی و سردی
سپس تاریکی، سپس خورشید.
و این خوشی پس از دلواپسی هاست،
سپس آرزو و نزدیکی
سپس پیوستگی، سپس لذت.
و این فشار است، آنگاه آرامش و
سپس محو شدن و جدایی
سپس وحدت …
سپس جذب.
(منصور حلاج)
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »
01/11/2009 با Trilobites
باز در آن کو گذری یافتیم بر درش از کعبه دری یافتیم
پیش گدایان سر کوی دوست ملک جهان مختصری یافتیم
گر نظر مردم مقبل به ماست آن ز قبول نظری یافتیم
جان و سر و دیده چه داریم دوست از همه چون دوست تری یافتیم
گرچه گدائیم و کم از خاک راه بر سر خاکی گهری یافتیم
این همه اکسیر سعادت، کمال از طلب خاک دری یافتیم
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
27/10/2009 با Trilobites
ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید معشوق همینجاست بیایید، بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
(شمس تبریزی – 648)
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »
27/10/2009 با Trilobites
سه درد آمد به جانم، هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره غم یار و غم یار و غم یار
ارسال شده در دوستانه | بیان دیدگاه »
23/10/2009 با Trilobites
و گفت: هر کس که غایب است همه از او گویند، آن کس که حاضر است از او هیچ نتوان گفت.
و گفت: هر که را دل به شوق او سوخته باشد و خاکستر شده، باد محبت درآید و آن خاکستر را برگیرد و آسمان و زمین از وی پر کند.
و گفت: سفر پنج است: اول به پای، دوم به دل، سیم به همت، چهارم به دیدار، پنجم در فنای نفس.
و گفت: چون نیستی خویش به وی دهی او نیز هستی خویش به تو دهد.
و گفت: هر که زمین را سفر کند پایش را آبله برافتد، و هر که سفر آسمان کند دل را افتد. (شیخ ابوالحسن خرقانی)
ارسال شده در عرفان | بیان دیدگاه »